اگر اینقدر که به فکر تو هستم به فکر خدا بودم الان جزو بهشتیا بودم....
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 22:38  توسط فرید
|
بدبختی همیشه حاصل اندیشه های نادرست است.
هیتلر
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 0:40  توسط فرید
|
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
گابریل گارسیا مارکز
اره تو برای من یه دنیایی...خود تو...خود خود تو...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 23:31  توسط فرید
|
اموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان
اندی رونی
عشق واقعی را می توان در یک جمله نا تمام خلاصه کرد اساس یک زندگی شیرین
ابراهام گاولی
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 20:57  توسط فرید
|
رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد.
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 23:19  توسط فرید
|
هرگز فرصت گفتن دوستت دارم را از دست مده.
براون
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 23:12  توسط فرید
|
سال نو مبارک
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 15:45  توسط فرید
|
سلام....
دوست عزیز من ناتالی بابا این ادرست چرا نمی زاری...
هر دفعه اومدی ادرس نذاشتی...
اددددددددددددددددددددددرس....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 14:47  توسط فرید
|
سلام...
این عکس گربه ی منه...
خیلی عشقولانس...
مگه نه؟.jpg)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:58  توسط فرید
|
روزي يه دختر از يه پسر پرسيد
من خوشگلم پسرگفت: نه
دختر گفت: منو دوست داري؟
پسرگفت: نوچ
بعد دختره گفت
اگه من بميرم برام گريه ميکني؟
پسره گفت اصلا
بعد دختره شروع به گريه کرد
پسر دختر را بغل کردو گفت
تو خوشگل نيستي بلکه زيباتريني
من دوست ندارم بلکه عاشقتم
وبرات گريه نميکنم چون
من بي تو ميميرم...
حقیقتش از جایی بر داشتمش...قشنگه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:22  توسط فرید
|
سلام
همینجوری که نشستید اگه ضبطتون خاموشه روشنش کنید و از اهنگ لذت ببرید
نظر یادتون نره...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:5  توسط فرید
|
سلام...
خوبید...
می خواستم بگم هر کی اومده تو این وبلاگ تا از خاطرات خصوصی من مطلع شه رکب خورده...
هه هه
خاطرات خصوصیم به خودم مربوط می شه...
لطفا نظر بدید...
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:26  توسط فرید
|
سلام ...
خوبید....
دیروز چهلم داییم بود ....یعنی چهل و یک روز پیش داییم فوت شد....خیلی ناراحت شدم....امروز هم روز
خوبی بود چون دختر خالم به دنیا اومد....
نتیجه....زندگی ما بر مرگ دیگران بنا می شود
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:57  توسط فرید
|
سلام...
خوبید...
چی کار می کنید...
دوباره اومدم جلف بازی کنم ...حقیقتش حوصله جلف بازی رو هم ندارم ...مدرسم باز شده حالا هر روز باید برم مدرسه ....وای...
خداحافظ....
نظر بدید....
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:39  توسط فرید
|
سلام ...چطورین ...یه جک جدید شنیدم حیفم اومد نگم
یه روز یه ترکه می میره بعد می برنش بهشت...بعد تو بهشت داشته می رفته می بینه دستای یه نفرو دارن قطع می کنن ...بعد یه دفعه داد می زنه اقا نکنید...چرا دستاشو دارید قطع می کنید ...می گن که این مرده ادم خیلی خوبی بوده واسه همین دستاشو دارن قطع می کنن تا جاش بال بزارن...بعد رد می شه می ره...داشته می رفته یه دفعه می بینه سر یکی رو دارن سوراخ می کنن بعد می پرسه اقا جریان چیه...میگن که این یارو ادم خیلی خوبی بوده واسه همین می خوان جای سرش یه تاج قشنگ بزارن ... بعد ترکه می گه اقا منو بفرستید جهنم می گن واسه چی ...تو جهنم چوب تو فلان جات می کنن ...می گه ایراد نداره حداقل سوراخش سر خوده...
ممنون از بازدیدتون ...لطفا نظر بدید
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 21:29  توسط فرید
|
سلام به شما دوستان عزیز از بازدیدتون ممنونم این جک کاملا فلسفی در این جک تامل کنید
یه روز یه ترکه می خواسته چای بخوره میره اشپزخونه قوریو پیدا کنه...دست چپ و نگاه می کنه قوری و پیدا نمی کنه...دست راست و نگاه می کنه پیدا می کنه...
با تشکر لطفا نظر بدید...ممنون
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:2  توسط فرید
|
سلام به همه ی بازدید کنندگان عزیز می خواستم اهداف این وبلاگو براتون بگم مهمترین و مهمترین هدف این وبلاگ چیزی نیست جز جلف بازی...وتصمیم دارم به جای این که مثل خیلی از شما ها در مورد عشق و عاشقی بنویسم یه ذره جلف بازی کنم ...شما ها خسته نمی شید...همش عشق وعاشقی...هی مینویسید (من یه دختر عاشقم .من و اتاق تاریک .اتاق تاریک و من .من پسری ۱۶ ساله هستم و.)بابا خسته شدیم بس کنید....از این به بعد در این وبلاگ مطالب جلف نوشته می شود... لطفا نظر بدهید(ترجیحا جلف باشد )
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:16  توسط فرید
|
تابستون فصل مورد علاقه منه البته گرماشو دوست ندارم ولی این گرما از مدرسه و معلمام قابل تحمل تره ...شبا تا صبح بیدارم و بعدش تا ظهر راحت می خوابم .شبا کابوس مدرسمو نمی بینم و می تونم راحت بخوابم ...ولی چه فایده!فقط سه ماه؟خیلی کمه!نه ماه برو مدرسه بیا فقط سه ماه!سه ماه که حالا خوبه .این سه ماهو باید یه ماهو نصفی هم به خاطر چش رو هم چشمی مدرسه ها پاشی تو گرما مدرسه بری!واقعا که ستمه؟مگه نه؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:20  توسط فرید
|